|
|
|
|
|
رقص درختان در باد مرداد ماه...
حوض بی آب حیاط... باد گرمی که به صورتم می خورد... دل تنگی که برایم پیاز خرد می کند... دلم که آسمان لندن است... چشمانم که عینک گم کرده اند... منی که باز هم نشسته ام...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 20:50 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سالهاست ایستاده ام در دوراهی های هرگز و شاید...
و سالهاست که خاموشم از ترس خاموشی... باد مرا با خود نبرد... که من خود بادم...بادی از بود و نبود... و هنوز ندانسته ام که سالهاست در خوابی بی عبث خفته ام... هرگزها و شایدها... همچنان می وزند و من در وزش خود خفته ام... چه بیدار و چه خواب....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 0:30 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
هستم...شاید در آن دوردست...شاید هم... شاید هم در آخرین فایم باشکم با کبوتران...گم شده ام... اما هنوز نفس می کشم...هنوز... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 18:25 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
در بازی رنگها...
عشق هست... زیبایی هست... دوستی هست... مرگ هست... تنهایی هم هست... اما مرا با رنگهای زیبای زندگی کار است... آنچه در جعبه ی مدادهای رنگی خداوند است...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:49 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
تنهایی...
سیاهی...
و... مگر مرگ...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:57 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
روحم سبز...
روحمان سبز... روح هایی سبز به وسعت یک برگ... آری یک برگ که خود وست باران است...وسعت جنگل...وسعت بهار... وسعت عشقی سبز....و خدا که هنوز از ما ناامید نشده است... تا شاید در پس این سبزی هنوز هم جایی نگاهمان با نگاه بی انتهایش گره بخورد... جایی همین جا... همین پایین که به وسعت آن بالاهاست...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 17:11 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
و من باز هم متولد می شوم...
همچون سال هایی که گذشت... و ثانیه هایی که بی صدا جای پاهاشان را بر چهره می گذارند... و من یک علامت سوال به بزرگی همه ی این سال ها... جاده ام را با دست نقاشی می کنم... و در این راه با تو همسفر... جواب سوال هایم را خواهم یافت...شاید...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 17:15 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
و من متولد می شوم...
بار دیگر... از نو... از نور می گذرم...و نور در من... سیاهی ها هنوز هم هستند... هر دوسمت حقیقت... اما نور به موازات سیاهی...آنجا که مرزی نیست...می رود... و ما در بی نهایت... من دیگر ماست... حقیقت چیزی جز این نیست...خود ما... چه تاریک چه روشن...که روشن...
پ.ن:برای یک دوست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 22:24 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز در آن سوی خیابان به جای پاهای تو زل زده ام...
یادم نیست کی...چه شد...و کجا.... اما باد بود...باران نه...مه بود...در پس باران من... در هنوز این ثانیه ها مانده ام در انتظار... سیاهی...مفاهیم رنگ ندارند دیگر... و من در خوابی بی پایان...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 9:46 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
از لبانم چکه چکه سیاهی و سفیدی در پس دروغ ها و راست ها یی که هر روز...
و دستمال گلابتون تو در دستم... پاک نمی شوم... می دانم... پاک کنم همان اول دبستان وقتی شیشه را شکستم در دستان تو گم شد... و دیگر شیشه ای برای سنگهایم نمانده است... این بار همه جا روشن روشن است... و من خود سایه... چه مشتی خوردم... دیگر پاک نمی شوم....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 0:13 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سالهاست خوابیده ام... کوله باری دیگر نیست...
شاید غارت شده ام... شاید ماندم آن قدر که دیگر برای نماندن دیر بود.... اما نه من سال هاست که در نیستی گم شده ام... یارای نماندم هم نیست... کوله بارم کو... هنوز لقمه نانم را نخورده ام...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 0:43 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
در آغاز فصلی سبز...
کوله بارم بر پشت... خستگی ها را کشته... چشم به سوی فردایی شاید روشن تر...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 11:58 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
آرام آرام از میان دانه های برف...
خسته ی راه دراز... می رسم کنار آتش پیرمرد... باز هم چایی بی ریا... و خنده ای آشنا... می دانم فردا من خواهم بود و آتشی نیمه جان... و شاید خاطره ی یک لبخند...
پ.ن:این بر می گرده به یکی از نوشته های قدیمیم...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 12:26 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم دلی شکست... چون چینی تنهایی سهراب...
باز هم کبوتری به یاد سنگ پرپرشد... و یک درخت برای ماندگاری یک نام خراشیده... به راستی که ضربدر زدن روی مثبتها چه آسان است... تاریکی را دوست دارید؟... کافی است چون همیشه چشمانتان را ببندید... ما را با تاریکی شما کاری نیست... در این کورسوی تنهایی...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 23:41 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
بوی نا می آید...
از دفتر بی خاطره و خاطرات بی صدا... چه گذشت و من چه بیهوده قد برافراشتم... در خواب... حتی در بیداری... رهگذری هم نبود... ای کلاغان که روی دیرک های برق در انتظار هیچ سیاهی ها را به رخ من می کشید... باورتان می کنم... من ناتوانم در آوردن روز... چراغم را هم شکستند... اما انتهای من انتهای خورشید است... حتی اگر نتهای سیاه درلا به لای رقص فرشتگان ریزید... باز هم نوری هست... که من خواهمش یافت...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 15:5 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
یک قدم به جلو و تو دور شدی...
ایستادم صدایت کردم... اما حتی نفست را هم نشیندم... خواستم برگردم که دیگر نبودی... هنوز هم جلو و عقب می روم... شاید بیابمت... هنوز هم در خاطراتم هستی... اما... کاش هر گز از تو جلو نمی زدم...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:51 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 1:18 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز هم هستم...
آری... نفس می کشم... امروز از راه آبادی آمده ام... از راه کودکی های فراموش شده و خاک خورده... از کوچه های مبهم لی لی... و از کنار نهر روزی پر آب... و کودکی هایی که گذشت... آری هنوز هستم... نفس هم می کشم... اما بودنم چه سود... ماندم چه بود... باید رفت... چه آرام چه سریع... همه خواهیم رفت... و در پشت سر... صداهایی کودکانه خاک خواهند خورد... کاش یادگاری های روی دیوارها ما را از یاد نبرند...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 23:44 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
آفتاب سوزان...
پسرک برهنه در آب... خواب یک بعد از ظهر گرم... گلدان هایی خشک شده... و من در خنکای واژه هایی چروکیده در چمدانم...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 23:11 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
من در ایستگاه منتظر اتوبوس با یک بلیط در دستانی عرق کرده ایستاده است...
چمدانش را چون همیشه کنار قاب عکس قدیمی جا گذاشته است... چیزی من را به خود می خواند... نمی دانم شاید یک خاطره... یک بوسه... یا یک قطره اشک... این جا هوا داغ است... انگار همه چیز تب دارد... شاید تبدار رفتن است... اتوبوس نزدیک می شود... من دیگر باید برود... دیگر منتظرم نخواهم ماند...
من دیگر رفته است... ساک من هنوز کنار قاب عکس قدیمی خاک می خورد...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 12:43 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
بابا آب داد...من بابا را دوست دارم...دارا کتاب دارد...سارا انار دارد...
اما دیگر یادم نیست آب داده باشم... بابا را دوست دارم... اما کجاست... دارا که بود... کتابش را یادم نیست... و سارا... انارش را خورد؟... جملات همه از یاد رفته اند و من کلمات جدیدی یاد گرفته ام... بابا دیگر کیست؟... کتاب را از دارا گرفتم... و انار را از سارا... زیبایی ها را به زشتی ها چه آسان فروختیم...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 23:55 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
گوشه ای از این جا... پیرمرد چشم به دیوار ...دست به چانه خود...
گذشته هایی که گذشت و گناهی که ندانست چه بود... پسرش کجا...پسرش... گریه نمی کند... چه آن آخرین بار به جرم گریه های همیشگی به این زندانش افکندند... چه کسی...همان پوست و خونش... همان عزیزش... بوی صندوقچه قدیمی هم دیگر یادش نیست... چشم به دیوار دوخته... ترک دیوار هم سر مزاح دارد...تلخ... اما دیگر برایش آن سوی این دیوار معنی ندارد... می ماند...می ماند...پر می کشد و باز هم خواهد گفت... پسرم ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 23:46 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
زمین داغ زیر پاهای یخ کرده ی تو چه به هرز در حرکت...
و تو ایستاده مرده ای... تابوتت همین ثانیه ها... سنگ قبرت از جنس خاطراتی فراموش شده... و هیچ کس نخواهد گریست... اینجا مردمان همه چون تو اند... گاهی کلاغی سنگ بر سرهاشان می کوبد... اما هیچ صدایی نیست... امید هیچ فریادی نیست... و یا پروانه ای در گوشه ای می میرد... هیچ شمعی روشن نیست... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 1:36 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم در هوای ابرو باران کوچه هایت قدم خواهم زد...یا شاید در کودکی های آن حوالی لی لی خواهم کرد....اما سنگی نیست... همه را به شیشه های مردم زدی؟... این بار هم از کنار پنجره ی ابریت می گذرم... و بر شیشه ی مه گرفته یادگاری می نویسم..."امروز..."... اما ديگر بزرگ شده ايم...هيچ يادت هست... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 18:59 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
در راه که می آمدم...
تو بودی پس از بارانی که آخرین بار هم نبارید... نگاه تو به زمین ... آن قدر نگاهش کردی تا یادت رفت آسمان آبی بود یا... حالا من باز هم که می روم می بینمت... این بارهم باران نمی بارد... و باز هم چشمانت به زمین... چیزی می خواهی بگویی اما... دیگر من رفته ام... تو ماندی و بارانی که نبارید... و همان زمینی که چشمانت را در خود دفن می کرد...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 1:31 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترک خیلی زود درد تنهایی رو فهمیدی...
می دونم دیگه به صدای زنگ در گل از گلت باز نمی شه چون دیگه زنگ نمی زنه... دیگه بوسه های گرمش تو رو از سرمای نامردای روزگار دور نمی کنه... آغوش پر مهرش گم شد... دخترک می دونم... گریه کن... زارزار گریه کن... خاطراتش رو به یادت بیار... ۱۸ بهار اومدی و رفتی... دستات رو گرفت... نگذاشت زمین بخوری... حالا از این به بعد فرق نمی کنه بهار باشه یا زمستون... شب باشه یا روز... دیگه هر وقت خوردی رمین باید به یادش از زمین بلند شی... دخترک می دونم... گریه کن... زارزار گریه کن...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 4:30 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
روی صندلی پارک سرباز جوانی با چشمانی که غربت ر فریاد می زند...
رهگذران بی خیال همیشه و هنوز را شاید نگاه می کند... به او نزدیک می شوم...تکان نمی خورد... شاید در کودکی های خود رودخانه ای می بیند که در آن هوای گرم تابستان را به مبارزه می طلبد... به او نزدیکتر می شوم...نگاهم می کند...نگاهش می کنم... چشمانش به من سیلی می زنند...آتش از همه جا در فوران است... حال دیگر از او رد شده ام...دیگربه من نگاه نمی کند... من نیز چون دیگران رفتم... شاید خاطره ی یک نگاه به خاطراتش اضافه شد... دیگر رفته ام...اما او شاید...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 2:7 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمان زاز زار می گرید...من هم دلم به اندازه ی ابرها گرفته است...آن سوی این پنجره در حیاط کسی نیست...فقط رقص ماهیها در حوض...و من بیشتر دلم تنگ می شود...دیگر چشم شیشه ها هم تر شده...
دل آسمان باز شده...خورشید می خندد...در حیاط اما...باز هم چرخش ماهیها در حوض...و رقص گربه ی همسایه از سر دیور تا لب حوض...تمام وجودش تماشا...نظاره میکند این یاران قرمز پوش را...
ظهر گرم تابستان...مدتهاست دل آسمان نمی گیرد...خورشید آن بالا ظالمانه قهقهه می زند...در حوض خالی اما مرگ ماهیها...رقص ماهیها گم شد...گربه ی همسایه را چه کنم... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 4:45 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
بوي باران هم كه نباشد...آهنگ شبانه ي ناودان پير را به خاطر بسپار... و چترهايي بسته... گذر مردي از كوچه... نگاه خيس يك زن به در... و خواب يخ كرده ي يك كودك در دامان مادري كه رفت
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 11:17 توسط سيد محمد رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
موسیقی باران را شنیدی...وقتی از ناودان سقوط می کرد...
چه محزون بود... نمی خواست رفتن را... اما محکوم بود که در آغوش زمین آرام گیرد...آرام!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 18:36 توسط سيد محمد رضا
|
|
||